تبلیغات
شیعه نیوز

شیعه نیوز
فقط کمی تفکر...

شناخت حضورى

بهترین راه شناخت مبدء
و  معاد و لزوم حجّت و واسطه، علوم حضورى انسان است، كه شك بردار نیست. اینك به
توضیح  این گونه شناخت، و ارتباط آن با مبدء و معاد و حجّت مى پردازیم:

الف: شناخت حضورى و مبدأ


آن چه در این جا به آن عنایت مى شود، تحلیل كلامى نورانى از امیرالمؤمنین(علیه
السلام) در شناخت پروردگار است، كه از آن به عنوان نزدیك ترین و یقینى ترین راه
شناخت نام برده ......



الف: شناخت حضورى و مبدأ

آن چه در
این جا به آن عنایت مى شود، تحلیل كلامى نورانى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) در
شناخت پروردگار است، كه از آن به عنوان نزدیك ترین و یقینى ترین راه شناخت نام
برده  مى شود. این كلام، انسان را بر قله یقین مى نشاند و دغدغه و حیرت را از انسان
پرسش  گر مى زداید و نورانیت آن، همه ظلمت هاى معرفتى انسان را محو مى گرداند:

«من  عرف نفسه فقد عرف ربّه». «هر كه خود را شناخت، پروردگارش را شناخته است».

ما  براى رهایى از ضلالت و گمراهى در سلوك خویش، نیازمند شناخت امام و رسول
هستیم و  شناخت آنان، كه منذر و هادى اند، منوط به شناخت «ربّ» و «الله» است. بر
اساس فرمایش  مولا على(علیه السلام) این شناخت، به آشنایى و معرفتِ خود انسان بستگى
دارد، زیرا  با شناخت خویشتن، خالق خویش را باز خواهد شناخت. اما انسان چگونه به
خودشناسى مى  رسد؟ چه ابزار و وسیله هایى او را به این معرفت مى رساند؟ و چگونه از
این خودشناسى  به خداشناسى راه مى یابد؟ درك و آگاهى انسان از خود، یك علم حضورى
است و بدون هیچ  واسطه و ابزارى براى انسان حاصل است. من قبل از این كه حواس پنج
گانه خود را به كار  گیرم، پیش از شنیدن و دیدن و بوییدن و چشیدن و لمس كردن و قبل
از بكارگیرى تفكر،  خود را یافته ام و خود را مى شناسم. این چنین نیست كه تا فكر
نكنم، هستى ام را  احساس نكنم، تا این كه مانند «دِكارت» بگویم:
من فكر مى كنم،
پس هستم! قبل از  فكر كردن، من و فكر و فعل نَفس یعنى تفكر را درك مى كنم، این درك
و شهود، هیچ واسطه  و ابزارى لازم ندارد، زیرا علم من به خود، و علم نَفس به نفس،
خود نفس است. حتى «سوفسطائیان»، كه اولین شكّاكان تاریخ اند و در طول تاریخ،
پیروانى براى خود یافته  اند، در هر چیز كه شك كنند، در این شكى ندارند، كه خود آن
ها هستند كه شك مى كنند و  به دارنده شك علم اشراقى و شهودى و حضورى دارند. این
خودآگاهى در خواب و بى هوشى و  مستى نیز هست. بوعلى سینا براى توضیح این مطلب،
انسان را به یك تجربه فرضى درون  ذاتى فرا مى خواند و مى گوید:
«انسانى را فرض
كنید كه در آغاز خلقتش قرار گرفته  و هیچ خاطره اى از پیش، نسبت به خود ندارد و
مزاج و عقلش در نهایتِ سلامت است و هیچ  گونه تماس حسى با بدن خود و سایر اشیاء
ندارد و در این حالت در یك فضاى خالى و آزاد  و معتدلى قرار گیرد، به گونه اى كه
هیچ گونه فشار و تأثیر تحریكى بر او وارد نشود; در این حالت كه از همه چیز غافل
است، حتى از بدن و اعضا و حواس و قواى خود، از ذات  خود غافل نبوده و نفس خود را مى
یابد، و این اولین ادراك آدمى و واضح ترین دریافت  بشرى است، كه از راه حجّت و
برهان و استدلال فراچنگ نیامده است».
این بیان  بوعلى به «فرض انسان معلق در
فضا» معروف است. انسان علاوه بر خودآگاهى بدون واسطه،  حضوریات و ادراكات بلا واسطه
دیگرى نیز دارد:
1 ـ انسان در خود نیروى تفكر و  تخیّل و نیز نیرویى كه اعضاء و
جوارح او را به كار مى گیرد مى یابد و به آن ها علم  حضورى دارد، و هیچ وقت در
بكارگیرى آن ها اشتباه نمى كند، تا به جاى یك نیروى  ادراكى، از یك نیروى تحریكى و
یا برعكس، استفاده كند، براى نمونه این چنین نیست كه  چون بخواهد در امرى تفكر كند،
به جاى فكر كردن، به راه رفتن اقدام كند.
2 ـ من  نسبت به افعال خود علم حضورى
دارم، چیزى را تخیّل مى كنم، در چیزى مى اندیشم، كارى  را اراده مى كنم، مقایسه و
سنجش و تعقل مى نمایم، و قضاوت مى كنم، و بر همه این  افعال، احاطه اشراقى و شهودى
دارم.
3 ـ در خود احساس شادى و غم، ترس و شجاعت، و  یا بُغض و محبت مى كنم. این
حالات روانى را مستقیماً و بدون واسطه درك مى كنم. وقتى  گرسنه یا تشنه مى شوم بر
این حالت آگاهى پیدا مى كنم. وقتى این نوع احساسات را  دارم، نمى توانم بگویم: شاد
نیستم، ترسى ندارم و یا گرسنه نمى باشم. ممكن است معلوم  شود گرسنگى ام كاذب بوده،
ولى احساس گرسنگى كه در خود دارم، نمى توانم كاذب بدانم.
4 ـ در صفحه ذهن خود
نقش ها و تصوراتى را مى بینم، از آتش گرفته تا خاك و سنگ و  خورشید و سیاهى و
سفیدى، كه درك وعلم به وجود وبودن این نقشها در ذهن، بدون واسطه  به دست مى آید،
هرچند كه واقعیتى نداشته باشد و به وجودى خارج از ذهن براى آن ها  معتقد نباشیم.

بنابر این من به خودم، و به نیروها و قواى بكارگیرنده اعضاء، و  به افعالى كه
از من سر مى زند، به انفعالات و حالات درونى ام، به همه تصوراتى كه در  ذهنم نقش مى
بندد، دركى حضورى و بلا واسطه دارم، كه چون بى واسطه و شهودى است، جاى  هیچ گونه
خطا و احتمال كاذبى در آن ها راه ندارد و از هرگونه شكى، پیراسته است.
وقتى كه
نفس در این حضوریّات و ادراكات بلا واسطه به تأمل و تفكر مى پردازد،  معارف جدیدى
را پى مى ریزد و حقائق نورانى، وجود او را روشن مى گرداند.
آدمى از  این معارف
و حضوریّات، به وضعیت، قدر، روابط و استمرار حیات خود شهود پیدا مى كند و  از این
مجموعه، به شناخت ربّ و هستى و رسول و دین و معاد مى رسد و نیاز به حجّت را  با
تمامى وجودش احساس مى كند. با شیوه بهره گیرى از حضوریات، پاى استدلال سخت پُر
تمكین مى گردد.
چگونه این معارف جدید از آن مجموعه به دست مى آید؟ چگونه
خودشناسى، شخص را به خداشناسى مى رساند؟ وقتى من خود را یافتم و به توانایى هاى
وجودى ام آگاه شدم و نیروهاى ادراكى و تحریكى خود را شهود كردم، و فهمیدم داراى
نیروى تفكر و تخیل و تعقل هستم، و نیرویى دارم كه اعضاى من را به حركت وامى دارد،
و  از آن طرف، مى دانم زمانى بود كه من نبودم، و سپس بود شدم، و آن چه را كه در
اختیار  دارم، اختیار آن ها را ندارم و محكوم آن ها هستم، و آمدن و رفتن و ماندنم
از خودم  نیست; پس باید خالق و حاكم و مدبّرى داشته باشم كه مخلوق و محكوم و مجبور
نباشد و  او است كه «ربّ» من است.

اثر این شناخت

این معرفت به ربّ، در من عشق و محبتى به او
ایجاد مى كند. زیرا او من را به خودم شناسانده و او است كه من با او خودم را
شناخته  ام. این معرفت و عشق در من احساس رفتن و حركت را ایجاد مى كند. این فقر
وجودى، من  را به سوى او سوق مى دهد، تا مانند ابراهیم خلیل بگویم:
( اِنّى
ذاهِبٌ اِلى  رَبّى سَیَهْدین)
«به درستى كه من به سوى پروردگارم رهسپارم و او
من را هدایت  خواهد كرد».
و چون موسى از او بخواهم:
( رَبِّ اَرِنى
اَنْظُرْ اِلَیْكَ)
«پروردگارا! خود را به من نشان بده تا به سوى تو نظر كنم».

مى خواهم به سوى  او دعوت و هدایت شوم و این جا است كه به داعى و هادى نیازمند
مى شوم و ضرورت رسول  را احساس مى كنم و به نداى درون و برون لبیك مى گویم. همین
احساس كه من را نیازمند  رسول كرده، به حجّت و امام بعد از او نیازمندم مى كند، تا
از دین و آن چه كه من را  با حق ربط داده، گم نشوم و از ضلال و هلاك و نسیان رهایى
یابم; و قرآن شاهد صدق این  حقیقت است و به رسول و حجّت بعد از او این گونه دلالت
دارد و مى فرماید:
( وَ  كَیْفَ تَكْفُرُونَ وَ اَنْتُمْ تُتْلى عَلَیْكُمْ
آیاتُ اللهِ وَ فیكُمْ رَسُولُهُ  وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى
صِراط مُسْتَقیم)
«چگونه كفر  مىورزید در حالى كه آیات خداوند پیاپى بر شما
خوانده مى شود، و رسول او در میان شما  است، و هر كس به خداوند تمسّك جوید، به صراط
مستقیم هدایت شده است».
آیه، عوامل  هدایت را دو امر مى شمارد; وجود رسول در
بین مردم و تلاوت آیات.
بعد از رحلت  رسول، تنها آیات، انسان را از كفر و ضلالت
باز نمى دارد; بلكه او نیازمند كسى است  كه جانشین و هم سو با رسول باشد. بدون حجّت
و امام، ضلالت از دینِ رسول قطعى است،  به همین جهت در ذیل آیه، هدایت به صراط
مستقیم را مخصوص كسانى مى داند كه به حق چنگ  زده اند، و آن هم چیزى جز حجّت خدا
نیست. و این گونه از خودشناسى به خداشناسى و  شناخت رسول و دین و نیز حجّت و امام
مى رسیم.

ب: شناخت حضورى و معاد

معرفت دیگرى كه من را به حجّت پیوند
مى  دهد و نیازمند مى كند ـ كه برخاسته از مجموعه حضوریات من است ـ وجود نیروهاى
متعدد  و استعدادهاى افزون بر سایر موجودات، چون نیروى فكر و عقل و قلب و روح
انسانى است،  كه بیانگر قدر وارزش من است واین كه از مجموعه آن چه در اطرافم هست
بزرگترم و آن ها  را از آگاهى ام به تصورات ذهنى مى شناسم و با درك نقش هاى ذهنى و
تفاوت آن ها با  یكدیگر، به واقعیت هستى خارج از خود پى مى برم.
( اَوَ لَمْ
یَتَفَكَّرُوا فى  اَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللهُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ وَ ما
بَیْنَهُما اِلاّ  بِالْحَقِّ وَ اَجَل مُسَمّى)
«آیا در خودشان تفكر نمى كنند
كه خداوند آسمان ها  و زمین را نیافریده مگر با هدفدارى و زمانمندى معین».
كه
نتیجه تفكر در نفس و  توجه به این حضوریات، من را به عالم واقع مى بَرَد و به هدف
مندى و عالم هستى متوجه  مى كند. شناخت من از خود و مقایسه آن با هستى، ارزش من را
گوشزد مى كند، كه انسان  با این مجموعه استعدادها، از دنیا بزرگ تر است. و هدف از
آفرینش وى، محدود به دنیا  نیست. و همین است كه حضرت على(علیه السلام)مى فرماید:

«فما خُلِقت لیشغلنى اكل  الطیبات كالبهیمة المربوطة همّها علفها».
«خلق
نشدم كه خوردن غذاهاى پاكیزه، من  را مانند حیوانِ پروارى، به خود مشغول نماید».

و در سخن دیگرى مى فرماید:
«لسنا للدنیا خلقنا»
«ما براى دنیا خلق
نشدیم».
محدود به دنیا بودن،  این همه امكانات و استعدادها را لازم نداشت و
تنها غریزه كافى بود، تا چون حیوانات  لذت را به بهترین شكل انجام دهد و از هر
دغدغه و ترس و غم برهد. استعدادها و  توانمندى هاى بسیار و انفعالات و حالات روانى،
انسان را بزرگ تر از دنیا نشان مى  دهد و مى فهماند دنیاى دیگرى در پیش روى اوست و
عوالم دیگرى را باید درنوردد، همان  گونه كه امكانات جنین در رَحِم، نشانه حركت به
دنیاى بزرگ تر است. از این رو حضرت  على (علیه السلام) به فرزندش امام حسن(علیه
السلام) و همه نسل ها مى گوید:
«واعلم انّك انمّا خُلِقتَ للآخرة لا للدنیا».

«به حق، تو براى آخرت خلق  شده اى نه براى دنیا».
عظمت قدر و استمرار حیات
انسان، در حوزه هاى بزرگ تر از  دنیا و روابط گسترده و پیچیده انسان با خود و هستى،
آن چنان است كه: اگر یك ذرّه را  برگیرى از جاى***خلل یابد همه عالم سراپاى این قدر
و استمرار و روابط، ضرورت برنامه  ریزى و معاد را به دنبال دارد و این سان برنامه
ریزى، از توان غریزه انسان و علم و  عقل او بیرون است، زیرا انسان از غریزه ضعیفى
برخوردار است و باید تجربه هاى متعددى  انجام دهد، تا بیاموزد و دچار خسران نشود.
عقل، نورى است كه در محدوده دنیا راه را  روشن مى كند و از دنیاى دیگر و روابط
پیچیده آن، بى خبر است; گو این كه غریزه و عقل  در همان محدوده خود هم نیازمند
هدایت هستند. به ناچار كسى باید براى انسان برنامه  ریزى كند و استمرارش را نشان
دهد و ضابطه ها را در كنار رابطه ها به او بیاموزد. آن  كس، باید از انسان آگاه تر
و عالِم بر همه جنبه هاى بشرى باشد، تا بتواند ضوابط را  به او ارائه نماید و وى را
از خسران و سوختن برهاند. او كسى جز خالق نخواهد بود، كه  هم مى تواند مربى انسان
باشد و هم هادى را، به سوى خلق گسیل دارد. او است كه از این  راه و روابط آگاه است
و از هر كشش و سستى و نسیانى فارغ مى باشد. و با این سیر است  كه سوره قدر تبیین مى
شود. چرا نزول قرآن در ماه رمضان؟ و چرا در شب؟ و چرا رجحان  آن بر هزار سال؟ و چرا
نزول ملائكه؟ و بر چه كسى؟
میزان معرفت نفس و خودآگاهى  او از خود، به گستردگى
وجود انسان و میزان توجه به حضوریات بستگى دارد. همین تفاوت  در بسط وجودى است كه
تفاوت آگاهى انسان ها را ایجاد مى كند. و براى همین منظور كه  نفس بسط یابد و توجه
بیش ترى به حضوریات داشته باشد، تا معارف ارزشمند را به دست  آورد، در ماه رمضان به
ریاضت و كنترل نفس امّاره و ـ شب زنده دارى ـ امر مى شود، تا  به قدر و ارزش وجودى
اش پى ببرد، و نیاز به وحى را با تمام وجود احساس كند. و از  این رو است كه در این
شب قرآن نازل شده و همه امورات و برنامه ریزى هاى یك ساله  نازل مى شود. بر چه كسى؟
بر كسى كه آگاهى گسترده دارد و بر تمام راه انسان و معاد  او واقف است و آزاد از
همه كشش ها است. آن كس كه هم سو با رسول است و جامعه را از  ضلالت و بن بست به فلاح
و رویش سوق مى دهد
حضرت على(علیه السلام) مى فرماید:
«انا من رسول الله
كالضوء من الضوء و الذراع من العضد»
«هم خوانى من با  رسول خدا، مانند نور با
نور و دست به بازو است».
اللّهم عرّفنی نفسك، فانّك ان  لم تعرّفنی نفسك، لم
اعرف رسولك;
اللّهم عرّفنی رسولك، فانّك ان لم تعرّفنی  رسولك، لم اعرف حجّتك;

اللّهم عرّفنی حجّتك، فانّك ان لم تعرّفنی حجّتك، ضللت  عن دینی.
اللّهم لا
تُمتنی میتةً جاهلیّة; و لا تُزغ قلبی بعد اذ هدیتنی.

دلیل نقلى اثبات حجت


ضرورت حجّت در قرآن

با تبیین نیاز انسان به حجّت و ضرورت آن
با  توجه به ارزش آدمى، و نیز برهان هاى دیگر عقلى، نوبت به بررسى راه هاى نقلى با
استفاده از دو منبع نور، یعنى قرآن و نهج البلاغه مى رسد. این دو بهترین گواه صادق
بر ضرورت و ـ بالاتر از آن ـ وجود حجّت خواهند بود.
قرآن كریم در موارد بسیارى
بر این امر گواهى داده و ضرورت وجود حجّت را خبر مى دهد. خداوند بر انسان منت
نهاده  و او را مورد خطاب قرار داده و براى او حجّت آورده، تا براى انسان كه امانت
و  مسئولیت را پذیرفته، عذرى نماند. در آیه (47) سوره قصص آدمى در برابر خداوند به
محاجّه برمى خیزد، كه: باید براى ما رسولى مى فرستادى و حجّت را بر ما تمام مى
كردى، در حالى كه خداوند براى ردّ عذر انسان حجّت را در مرحله آغازین با او همراه
كرده است و مى فرماید:
( رُسُلا مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاّ یَكُونَ
لِلنّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللهُ عَزیزاً حَكیماً)

« ] به تمام انبیا از نوح تا خاتم وحى كردیم [ پیامبرانى كه بشارت دهنده وبیم
دهنده بودند، تا بعد از این پیامبران، حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند و خداوند
عزیز و حكیم است».
عزّت و حكمتِ كاملِ حق اقتضا دارد با منت گذاشتن بر انسان و
مخاطب قرار دادن او، حجّت را بر او تمام كند، تا در فرداى حساب، به بهانه نبود
حجّت  عذرتراشى نكند.
از این رو آدمى در مقابل پروردگار هیچ عذرى براى عدم
انجام حق و  نپذیرفتن حجّت ندارد، و اگر به زعم خود برهانى دارد، به نص قرآن باطل و
واهى است.
در آیه دیگر مى فرماید:
( وَ لِكُلِّ اُمَّة رَسُولٌ) «و براى هر
امتى  رسولى است»
و از آن رو كه هر امتى اجلى دارند: ( وَلِكُلِّ اُمَّة
اَجَلٌ)
«و براى هر امتى سرانجامى است»
و این امت مُؤَجّل كه حیات و مرگى
دارند،  نیازمند رسولى از خودشان هستند تا راه را بنمایاند و امت را از ظلمت
برهاند:
( وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُول اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ)
«هیچ
رسولى را  نفرستادیم مگر به زبان قومش».
در بیان دیگرى مى فرماید:
( وَ
لَقَدْ  بَعَثْنا فى كُلِّ اُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا
الطّاغُوتَ ...)
«در هر امتى رسولى را برانگیختیم تا آن ها را به عبودیت و صراط
مستقیم  دعوت نماید و از راه هاى انحرافى و عبادت طاغوت بازدارد».
ادامه آیه
سخن از  واكنش مردم در برابر دعوت انبیا است:
( فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ
وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَةُ ...)
انسان ها در برابر دعوت،
دو  گروه مى شوند; گروهى هدایت مى شوند و دسته اى دیگر به ضلالت تن مى دهند، ولى
حجّت  بر آن ها تمام است، زیرا انتخاب آن ها با بیّنه و وجود حجّت است. این آیه بر
وجود  رسول و حجّت و اهداف او تأكید و صراحت دارد.
قرآن در جاى دیگر مى فرماید:

( یَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ...)
«روزى كه ما هر جماعتى را
همراه  رهبرشان فرا مى خوانیم»
آیه نشان مى دهد آدم ها بر اساس امامى كه
برگزیده اند،  مؤاخذه مى شوند. این گزارش از واقعیتى است كه انسان ها بدون امام
نخواهند بود،  هرچند امام آن ها باطل باشد، گو این كه باید از جانب خداوند براى آن
ها امامِ حَقّى  نصب شده باشد، تا بتوانند انتخاب كنند.
آیاتى كه براى انسان
اهدافى را ترسیم مى  كند نیز باتوجه به اهداف و تحقق آن ها، وجود حجّت و رسول را
ضرورى مى نماید، تا  توسط آن ها، انسان راهِ رسیدن به اهداف را پیدا كند. از جمله
این آیات، آیه شریفه  ذیل است:
( اَیَحْسَبُ الاِْنسانُ اَنْ یُتْرَكَ سُدى)

«آیا آدمى گمان مى  كند كه بیهوده و بدون هدف رها شده است»
آیات دیگرى كه
در بررسى پیوستگى حُجَج  الهى به آن ها به زودى اشاره مى شود نیز به وضوح ضرورت
حجّت را مى رساند.

ضرورت وجود حجّت از دیدگاه نهج البلاغه

على(علیه السلام) در
جامعه اى است كه از یك سو جریان رسالت به انحراف كشیده شده است و از سوى دیگر
كشورگشایى و تسلط بر زمین هاى خاور دور و امپراتورى شرق ـ ایران ـ و هجوم سیل
غنائم  جنگى و وفور نعمت ها، تبختر دست اندركاران و تسلط جریان نفاق، و رسوخ یهود
را به  دنبال داشته است. در چنین شرایطى هجوم فرهنگى و بازگشت مجدد جاهلیت و در
نهایت ختم  همه این جریان ها به یزید بن معاویه مشهود است. او به صراحت انكار نبوّت
و رسالت  كرده و گفته است:
لعبت هاشم بالملك فلا***خبر جاء ولا وحیٌ نزل

این وضع مى  طلبد على(علیه السلام) بر اصول تأكید كند و با طرح مجدد اهداف و
موازین، جامعه را  از ارتداد و انحراف نجات دهد و به آن ها گوشزد كند كه بزرگ ترین
خسارت این است كه  جامعه نوپاى اسلامى آن چه را به دست آورده، با متاع قلیل و اشیاى
پستى مبادله  نماید.
«ولبئسَ المتجر اَن تَرى الدنیا لنفسك ثمناً و ممّا لك عند
الله  عوضاً...».
«چه بد تجارتى است كه دنیا را بهاى خویشتن ببینى و این سراى
ناپایدار را به عوض آن نعمت ها، كه خدا در آن جهان مهیّا كرده است، بستانى».

از  این رو على(علیه السلام)، با تكیه بر مهم ترین اصل، كه در معرض فراموشى
است، یعنى  حُجَج الهى و ولایت علوى و سیره نبوى مى گوید: با ولایت طاعات قبول مى
شوند و  عبودیت معنا پیدا مى كند و راه حق و صراط مستقیم روشن مى گردد. على(علیه
السلام) به  هر مناسبت و در هر فرصتى از رسول و دعوت به او و از بازگشت قوم به
احیاى سنت رسول  الله و كتاب خداوند سخن مى گوید.
این توجه و سعى على(علیه
السلام) در دعوت به  اهداف، چراغ راهى براى همه كسانى است كه بر انحرافات امروز
جامعه حسرت مى خورند و  شاهد غارت سرمایه ها، و عقب گردها هستند. كسانى كه بر
فراموشى آرمان ها غصه مى  خورند، و به سبب بدعت ها به خود مى پیچند، باید مانند
على(علیه السلام) دعوت را  شروع كنند، تا آدم ها جاى اهداف را نگیرند و هوس ها جاى
میزان ها ننشیند.
براى  این كه خودشان با دیدن این فشارها از راه به در نروند و
به خوارج نپیوندند، و یا در  چنگال بایدها و نبایدهاى مصلحتى اسیر نشوند، تا با ضعف
ها به رشوه قانع شوند و دم  فرو بندند، و براى این كه بر خود یأس را هموار ندارند،
باید از على(علیه السلام) بیاموزند كه چه وقت باید سخن گفت: «نَطَقْتُ حینَ
تَعْتَعوُا» و چگونه صبر كرد؟ و  به چه دعوت كرد؟ و چگونه دعوت كرد؟ تا از همان راه
انحرافى كه رفته اند، برگردند و  موانع بازگشت را بردارند.
از این رو است كه
على(علیه السلام) در نهج البلاغه  بیش تر از همه مباحث، مبحث حجّت را طرح مى كند،
چه به عنوان عام و چه به عنوان خاص. على(علیه السلام) تأكید دارد كه به جامعه
بفهماند، خداوند انسان ها را به حال خود  رها نكرده است.

هدف دارى انسان

به گفته مرحوم سید رضى كم تر خطبه و منبرى
بود  كه حضرت بر آن قرار مى گرفت، مگر این كه قبل از شروع به خطبه مى فرمود:

«ایّها  النّاس اتّقوا الله فما خلق امرؤ عبثاً فیلهو، و لا تُرِكَ سُدى فیلغو»

«اى  مردم! اطاعت خدا را بكنید. هیچ انسانى بدون هدف و بیهوده خلق نشده، تا لهو
پیشه كند  و دل مشغول باشد، و هیچ كس رها نشده تا هرچه بخواهد، انجام دهد و بار
تكلیف و  مسئولیت را وانهد».
هیچ فردى بیهوده و بدون هدف آفریده نشده، تا دل
مشغول دارد  و قواى فكرى خود را به كار نگیرد و متذكر اهدافى كه خدا، برایش رسم
كرده نشود و به  لذت هاى فنا پذیر روى بیاورد. هیچ انسانى رها نشده و آزاد نیست و
بدون مسئولیت و  تكلیف نمى باشد، تا هر كارى بخواهد انجام دهد و سرگرم شود و از راه
بماند.
بنابر این، خلقت آدمى هدف دار است و عبث نیست، آدمى جهت رسیدن به آن
اهداف،  داراى برنامه است. به انسان در همه مراحل توجه شده و براى او تكلیف و
مسئولیتى  تعیین گردیده، تا بتواند با مسئولیت پذیرى و انجام آنچه از او خواسته
اند، به هدف  راه یابد و به ملاقات حق بشتابد.
آن حضرت(علیه السلام) در خطبه
دیگرى مى  فرماید:
«فان الله سبحانه لم یخلقكم عبثاً و لم یترككم سدى و لم
یَدَعكم فى  جهالة و لا عمى. قد سمّى آثاركم و علم اعمالكم و كتب آجالكم و انزل
علیكم الكتاب  تبیاناً»
«خداوند سبحان، شما را به عبث نیافریده وبى هدف
وانگذاشته ودر نادانى  ونابینایى رها نساخته است. آنچه را باید به انجام رسانید
معلوم كرده وبه كردارتان  آگاه است ومدّت عمر شما را معیّن كرده است. براى شما
كتابى نازل كرده است كه بیان  دارنده هر چیزى است.»
حضرت در ابتداى خطبه به
صفات حق، علم و غلبه و قدرت او  اشاره دارد. چنین خدایى با این صفات، خدایى نیست كه
بود و نبودش یك سان باشد. او با  تو مرتبط است و بر تو مسلط است و بر هر شىء احاطه
دارد. در نتیجه تو در برابر چنین  خدایى، مسئول هستى و باید در فرصتى كه به تو
داده، عامل باشى، و بار امانتى را كه  بر دوش شما گذاشته، به منزل برسانى. كتابش را
رعایت كنى و حقوق و تكالیفش را انجام  دهى. زیرا حكمت خداوند اقتضا دارد كه هیچ
مرحله اى از حیات براى انسان بدون برنامه  نباشد. او انسان را عبث و بیهوده خلق
نكرده است. او از خلقت هدفى دارد و بعد از  خلق، انسان را به خود وانگذاشته و زندگى
را براى او پوچ قرار نداده است. اگر خدا  براى این دنیا برنامه اى را تدارك دیده،
آدمى را نسبت به آن بى خبر قرار نداده و او  را در ظلمت رها نكرده است; زیرا او را
به خیر و شر و نور و ظلمت هدایت كرد. براى  چگونه زیستنِ او، كتاب را نازل كرد و با
چه كسى رفتن، نبى و رسول را برانگیخت; و  بایدها و نبایدها و راه را با اكمال دینش
به پایان برد، پس بر انسان حجّت را تمام و  براى او مواضع عذر را بیان كرد. آن گاه
حضرت امیر(علیه السلام)بعد از مرحله معرفت و  شناختِ حق و مبدأ و راه و راهنما، به
چگونگى آمادگى آدمى اشاره دارد، و اخلاق و  موانع خُلق او را بیان مى كند.

چگونه حجّت خدا، بر ما حجّت را تمام كرده و  اندكى را جا نگذاشته است; او با
تعیین جایگاه آدمى و رابطه او با خالق، بر ضرورت  حجّت تصریح دارد.
در پایان
خطبه، امام آگاهانه مى فرماید: ملازم راه بودن و از  اهداف غافل نشدن، و از امكانات
و حجّت باطنى بهره گرفتن، به این است كه از آنچه  زمینه عبث و لغو را فراهم مى كند
و موجب فراموشى حجّت باطنى و ظاهرى ـ ذكر و رسول ـ  مى شود پرهیز كرد، و آن را
تكذیب نمود.

همیشگى و پیوستگى حجّت

بحث ضرورت وجود حجت، با اشاره به بعضى
از دلیل هاى عقلى و نقلى آن گذشت. در این مرحله از دوام و استمرار حجّت سخن مى
گوییم.
بعد از این كه ضرورت وجود حجّت براى انسان ثابت شد، به طور طبیعى تا
انسان موجود است، باید چنین حجتى همراه او باشد. در غیر این صورت خلاف آن چه تبیین
شد، پیش خواهد آمد. بنابر این تركیب خاصّ آدمى و ساختمان وجودى او و هدف دار بودن
وى و نیز محدود نبودن به دنیا، راه و راهبرى را لازم دارد. قرآن بر این مطلب و
استمرار وجود راهبر، صحّه مى گذارد و نهج البلاغه ـ كه محور بحث ما است ـ نیز بدان
اشاره دارد.



[ شنبه 22 مرداد 1390 ] [ 11:10 ق.ظ ] [ میلاد عقیلی ]
درباره وبلاگ

نظر سنجی
  • نظر شما درباره ی شبكه ی اجتماعیه (facebook) چیست؟




  • امار سایت
    بازدیدهای امروز : نفر
    بازدیدهای دیروز : نفر
    كل بازدیدها : نفر
    بازدید این ماه : نفر
    بازدید ماه قبل : نفر
    تعداد نویسندگان : عدد
    كل مطالب : عدد
    آخرین بروز رسانی :
    امکانات وب
    شبكه مجازی ارزشی ها 
|arzeshiha.ir
    Blog Skin
    w94auulpccom8f29gp3a.jpg